دانلود پایان نامه

تئوری­های مرتبط با شرم

1-1-1-1          تئوری­های روان شناختی

تجربه شرم از منظر روانشناسی، به مثابه جوهره یک تجربه فوق­العاده فردی تلقی می­شود که در بطن هر تجربه آدمی احساس می­شود. تجربه احساس شرم یا رسوایی در یک گروه، به احساس ترشح ادرنالین شبیه است. گفته می شود که این واکنش خاص توسط «تنش موجود میان ایگو ایده­آل فردی و آگاهی خودآگاهانه یا ناخودآگانه از پتانسیل واقعی ایگو» برانگیخته می­شود. همچنین شرم به منزله عاطفه­ای وصف شده که به بازتعریف تنزل­یافته خویشتن وادار می­کند و موجب می­شود که شخص شرمگین احساس کند به چیزی کمتر از تصور پیشین و ایده­آل خود تبدیل شده است (جالی[1]،50:2004).

 

1-1-1-1-1    هلن لوئیس

کتاب هلن لوئیس (1971) در زمینه شرم متضمن تحلیل رونوشت­های اظهار شده صدها جلسه روان­درمانی است. لوئیس به شرم می­پردازد؛ زیرا که از روش نظاممندی برای شناخت احساسات استفاده می­کند.

وقتی بیماران تحت بررسی لوئیس، احساس می­کنند معرض داوری و قضاوت منفی قرار می­گیرند (ارزشیابی منفی «زمینه بنیادین شرم» است)، تغییرات قابل­ملاحظه­ای در روش و منش آنها دیده می­شود. بیماران عبوسی نشان داده، انقطاع کلامی (مثل لکنت زبان) به نمایش گذارده و ضعف قابل توجهی در صدای بیماران مشاهده می­شود. جالب­ترین مسأله برای لوئیس این بود که شرم هرگز عنوان نمی­شود. وقتی احساسات نامگذاری شدند، عزت نفس پایین، احساس جهل، کندذهن، بی­کفایتی، مهارت اندک، بی­پناه، آسیب­پذیر و نظایر آن بودند؛ ولی هرگز شرم نام نگرفتند. لوئیس این نوع شرم را، با عنوان شرم آشکار و تمایزنیافته[2]معرفی کرد: شخص بوضوح احساسی عمل می­کند، اما شرم به صورت یک احساس منفی پراکنده تجربه می­شود. شرم تصدیق­نشده باقی می­ماند (شف،2:2010).

شرم می­تواند به صورت فرعی[3] نیز باشد. چنین می­نماید که شرم فرعی مستقیماً به عنوان شرم تجربه می­شود اما با این حال اجتناب می­شود. در شرم تمایزنیافته، به نظر می­رسد که ذهن به آرامی تنزل یافته و از تشخیص احساس بازمی­ماند. ظاهراً در شرم فرعی، ذهن، در دور نگهداشتن این مسأله به سختی و دشواری کار کند. بیمارانی که این نوع شرم را تجربه می­کنند، عقده­ای می­شوند، تکلم­شان سرعت می­گیرد و یک داستان یا یک سری از داستانها را بی­وقفه تکرار می­کنند. این بیماران از لحاظ فکری فعال بوده ولی قادر به تصمیم­گیری و یا حل مسأله نبودند. لوئیس این حالت را به عنوان یک «معمای لاینحل» می­داند. ظاهراً بیماران از درد احساس شرم اجتناب می­کنند پیش از آنکه شرم بتواند به طور کامل احساس شود (شف،2:2010). در هر دو شرم فرعی و تمایزنیافته، شرم نهان است و از این مسأله پرده­برداری می­کند که چرا ما ندرتاً از آن آگاهیم.

لوئیس نشانه­هایی از خشم، بیم، حزن و اضطراب پیدا کرد که از زمانی به زمانی دیگر در برخی از رونوشت­ها مشاهده می­شود. لوئیس از کثرت و فراوانی بی­شمار علائم و نشانه­های شرم شگفت­زده شد. عمده یافته­های او بدین قرار است:

  1. شیوع: لوئیس در همه جلسات نشانه­های فراوانی از شرم مشاهده کرد که از تمام دیگر نشانه­ها بیشتر بود.
  2. فقدان آگاهی: لوئیس خاطر نشان می­سازد که بیماران و متخصصان تقریباً هیچ وقت به شرم یا دیگر مشتقات نزدیک به آن اشاره­ای نمی­کنند. حتی واژه «خجالت» به ندرت استفاده می­شد.
  3. شرم، خشم و تعارض: لوئیس برخی عناصر شرم را پیدا کرد که در دوره­های زمانی بلندمدت گسترده است. چون عواطف عموماً با علائم جزئی که ما را برای انجام کنش آماده می­سازد، شناخته می­شوند، وجود عواطف بلندمدت امری معماوار است. راه­حل لوئیس برای این معما ممکن است ناشی از علاقه وافر او به علوم اجتماعی باشد، چون علوم اجتماعی مبنای عاطفی برای خصومت دیرپا، کناره­گیری یا از خودبیگانگی است.

4.شرم و پیوند اجتماعی: سرانجام، لوئیس یافته­های خود را در قالب­های اجتماعی انضمامی­تر تفسیر می­کند. فرض او این است که شرم زمانی تولد می­یابد که پیوند اجتماعی معرض خطر و تهدید قرار بگیرد. طبق استدلال او، تمام افراد از جدایی و گسست اجتماعی از دیگران بیمناک و هراسانند (شف،264:2001).

 

1-1-1-2          تئوریهای روان شناسی اجتماعی

تئوری­های تعامل­گرایی نمادین دنباله­رو اثر جورج هربرت مید (1934) هستند. از آنجا که مید درباره احساسات بسیار کم سخن گفته، تعامل­گرایی نمادین در طول قرن بیستم کمتر به بررسی و مطالعه احساسات پرداخته است. البته پراگماتیسم و رفتارگرایی مید مورد تاکید بود و ظرفیت­های رفتاری ژست و اداهای معنی­دار، نقش­پذیری، ذهن و خود، توسط نظریه­پردازان به عنوان رفتارهای آموخته­شده­ای دیده می­شد که سازگاری و انطباق با زمینه­های اجتماعی    سازمان­یافته را تسهیل می­کنند. در تمام نظریه­پردازی تعامل­گرایان نمادین، پویش اصلی تعامل، حول تلاش­های افراد جهت حفظ خودانگاره یا هویت خود در موقعیت­ها می­گردد و زمانی که تعامل­گرایان نمادین، مطالعه احساسات را در سی سال پایانی قرن بیست از سر گرفتند، پاسخ­های عاطفی افراد به شکست یا موفقیت­شان در تأیید خود، به محور عمده نظریه­پردازی تبدیل گردید. تعامل­گرایان نمادین به پیروی از کولی افراد را به سان تجربه­کنندگان احساساتی می­داند که در زمان تأیید خود، احساس غرور کرده و در زمان عدم تأیید، احساسات منفی مانند شرم، پریشانی، اضطراب، خشم، و احتمالاً گناه را تجربه می­کنند (ترنر[4]،344:2009).

تعامل گرایان تاکید دارند که احساس و عاطفه به هیچ وجه جدا از امر اجتماعی نیست؛ عواطف در واقع، حاکی از درگیری ما با دیگران و عضویت فرهنگی و خرده­فرهنگی است. عواطف، درگیری ما با دیگران و مسئولیت­پذیری ما را در قبال دیگران درونی[5] می­کند و ما را هنگام نقض و نکث حدود و توقعات اجتماعی یا موقعی که انتظارات آنها نادرست و ناراحت­کننده است، از طریق احساس بدنی آگاه می­سازد. عضویت در یک گروه نشان می­دهد که ما تمایل داریم از انتظارات آن گروه پیروی کنیم و احساسات و عواطف به ما کمک می­کند تا به ارزیابی دایره و دامنه پذیرش و دریافت آن انتظارات بپردازیم. آیا ما از انتظارات دیگران، آزرده خاطر می­شویم؟، آیا هنگام عدم برآورد انتظارات، از احساس خجالت رنج می­بریم؟ آیا با جلب رضایت آنها احساس خشنودی می­کنیم؟ چطور به راحتی با این انتظارات روبرو شویم و در صورت نیاز هنگام مواجهه با آنها چه اقداماتی انجام دهیم؟.

عواطف به ما کمک می­کند تا خود را در جهان­های قشربندی­شده­ای که در آن زندگی می­کنیم، جای دهیم: ما تشخیص می­دهیم که رودرروی دیگران قرار داریم و اگر از این تشخیص حس نارضایتی داشته باشیم، از طریق تأثیر عاطفی و تغییر موضع خود، با آن به مبارزه و پیکار برمی­خیزیم. ما به رهنمودهای احساسی متکی هستیم و راهبردهای تعاملی را در «خرده­سیاست­های عاطفی» تعاملات چهره­به­چهره برای تعیین و تثبیت «جایگاه» خود و دیگران یا منزلت اجتماعی بکار می­گیریم. توجه تعامل­گرایان نمادین به فرایندهای سازمان اجتماعی، ساخت معنا و کنترل اجتماعی، علاقه خاصی را به آنچه که شات[6] (1979) «عواطف نقش­پذیری»[7] می­نامد مانند گناه، خجلت، شرم و همدلی، برمی­انگیزد. عواطف اجرای نقش، مستلزم خودِ اجتماعی است: بدون تکوین دیگری تعمیم­یافته، احساس شرم منتفی است؛ احساس گناه می­تواند حتی در خلوت و تنهایی، تأثیر مخربی داشته باشد، زیرا در برابر دستورات اجتماعی احساس مسئولیت    می­کنیم. پس عواطف و احساسات نقش­پذیری، هم موجد خودکنترلی و هم موجد کنترل اجتماعی است. آدمیان یا احساس شرم و یا انتظار شرم دارند؛ از این رو، به طور معمول می­کوشند خود را از این گونه  احساسات برهانند و یا از آن گذر کنند (ترنر،158:2006).

برخلاف سایر احساسات، که جهت احضار آنها نیازی به نقش­پذیری نیست، احساسات نقش­پذیری نمی­تواند بدون قرار گرفتن خود در موقعیت دیگری و احراز دیدگاه او محقق شود. بنابراین، فردی که احساس نقش­پذیری را تجربه  می­کند (مثل خجالت یا شرم)، نخست به لحاظ شناختی، نقشِ دیگری واقعی یا پنداری یا دیگری تعمیم­یافته را، که مید به عنوان «اجتماع سازمان­یافته یا گروه اجتماعی توصیف می­کند که تمامیت خود را در اختیار فرد می­گذارد»، بر عهده   می­گیرد. هرچند نقش­پذیری ممکن است، گاهی اوقات احساسات غیرنقش­پذیری را برانگیزد (مثلاً وقتی شخص پس از نقش­پذیری دیگری خشمگین می­شود و نگرش خصومت­آمیز یا مغرورانه­ای را بروز می­دهد)، نقش­پذیری شناختی مذکور برای برپایی احساسات فاقد نقش­پذیری (خشم، ترس، یا لذت)، الزامی نیست. ترس بر اثر دیدن حرکت رو به بالای آسانسور 12 طبقه، یا خشم آنی ناشی از لغزش صندلی، اغلب بدون نقش­پذیری پدید می­آیند (شات،1323:2009).

احساسات نقش­پذیری دو گونه­اند: احساسات نقش­پذیری تأملی[8]، که معطوف به خود بوده و متشکل از گناه، شرم، خجلت، غرور و خودبینی است؛ و احساسات نقش پذیری تلقینی[9] (همدلانه)، که با قراردادن ذهنی خود در موقعیت دیگری و احساس آنچه دیگری احساس می­کند، حاصل می­شود. احساسات نقش­پذیری متضمن ملاحظه این مسأله است که خود شخص چگونه به دیگران یا دیگری تعمیم­یافته عرضه و ارائه می­شود و به جز احساسات تجربه­شده تلقینی، به خویشتن معطوف هستند. لذا در عمل خودانگاره­های احساسی[10] هستند.احساسات نقش­پذیری تأملی و تلقینی، هر دو، محرک­های اصلی و عمده رفتار هنجارمند و اخلاقی بوده، و از این رو، تسهیل­گر کنترل اجتماعی هستند (همان:1324).

نظریه تعامل­گرایی نمادین نظر به اینکه بر نقش­پذیری و اهمیت آن در کنترل اجتماعی تاکید دارد، در تحلیل رویه­ای که از آن طریق احساسات نقش­پذیری کنترل اجتماعی را تسهیل می­کنند، مفید و سودمند است؛ و چنین تحلیلی به تجربه­های متعدد مرتبط با احساسات نقش­پذیری پیوند می­خورد. سه گزاره عمده در تعامل­گرایی نمادین به طور خاص با این حوزه ارتباط دارد:

1.افراد از این امکان و ظرفیت برخوردارند که با خویشتن به عنوان ابژه برخورد نمایند. تفکر در حقیقت چیزی بیش از مذاکره و گفتگوی درونی با خود نیست و مستلزم مواجهه با خویشتن به مثابه ابژه اجتماعی است. در نتیجه افراد می­توانند خود را در گزارشات به عنوان عواملی در موقعیت مذکور ببینند و به ارزیابی رفتارها، کنش­ها و خویشتن بپردازند.

  1. خودانگاره­های عاملین و ظرفیت آنها در خودتعاملی ذهنی عمدتاً از نقش­پذیری (با دیگران خاص یا دیگری تعمیم­یافته) نشأت می­گیرد. از این رو، افراد غالباً با اخذ نگرش­های دیگران، غیرمستقیم یاد می­گیرند و تجربه می­کنند؛ تنها از این طریق می­توانند ابژه­های خود باشند.

3.کنترل اجتماعی، تا حدود زیادی، خودکنترلی است. از آنجا که افراد می توانند خود را در کسوت دیگران ببینند، کنترل اجتماعی می­تواند در قالب خودانتقادی عمل کند و خود را «صمیمانه و به طور فراگیر بر رفتار فردی تحمیل کند و به یکپارچگی فرد و کنش­های او با رجوع به فرایندهای اجتماعی سازمان­یافته و رفتاری که از آن طریق عمل می­کند، کمک کند». دیگری تعمیم­یافته بویژه برای این نوع از کنترل اجتماعی مهم است، چون وسیله­ای است که از طریق آن، نگرش­های اجتماع و گروه در افراد ترکیب شده و بر رفتار و طرز فکر آنها تأثیر می­گذارند.

 

1-1-1-2-1    نقش احساسات نقش­پذیری تأملی در تسهیل کنترل اجتماعی

روشن است که گناه، شرم و خجلت رفتار انحرافی را تشخیص داده و تنبیه می­کند؛ ولی هر کدام تحت شرایط متفاوتی احضار می­شوند. گناه احساسی است که با خودسنجی منفی همراه است و هرگاه فرد دریابد، رفتار او با ارزشهای اخلاقی معینی که خود را ملزم به همنوایی با آن می­داند، اختلاف دارد، رخ می­دهد. از این رو، گناه موقعی احساس    می­شود که شخص مرتکب کنش­ «غیراخلاقی» شود یا در آن خصوص بیندیشد، و سپس نقش دیگری تعمیم­یافته (یا دیگران مهم) را برگیرد و قضاوت پنداری خود را از خویشتن، به مثابه نقض اخلاقی بپذیرد. ولی شرم، ناشی از احساس نقص اخلاقی که بنیاد گناه است، نیست؛ بلکه شرم حاصل قضاوت واقعی یا پنداری منفی است که به تحقیر خویش در مقابل گروه می­انجامد. شرم مانند خجلت نیست، هرچند خجلت اغلب به منزله شکلی از شرم تلقی می­شود. شرم با ادراک این مسأله حاصل می­شود که دیگران (یا دیگری تعمیم یافته) خود شخص را ناقص و ناکارا می­انگارند، در حالی که خجلت حاصل این آگاهی است که دیگران (یا دیگری تعمیم­یافته) به ارائه خود توسط شخص به صورت نامناسب و ناشایست می­نگرند. خود ناقص معمولاً، متضمن ارائه و نمایش نامناسب خویشتن است؛ از این رو، شرم معمولاً با خجلت همراه است. ولی عکس این قضیه درست نیست؛ به عنوان یک قاعده، خجلت تابع شرم نیست. به زبان مودیگلیانی[11] (1968)، «نقص و کمبود در ارائه خود … هویت عمومی فرد را تخریب نمی­کند؛ بلکه بیش از همه هویت موقعیتی محدودی را بی­اعتبار می­کند که در چهارچوب تعامل جاری وارد نموده است» (همان:1325).

برخلاف احساسات دیگری که کنترل اجتماعی را تقویت می­کنند (مثل ترس)، احساسات مذکور حتی در غیاب ناظر بیرونی و موقعی که خطر به دام افتادن فرد بواسطه جرم و خلاف وجود ندارد، کراراً تحریک می­شود. به نظر می­رسد در بین این احساسات، خجلت با حضور عملی دیگران شدیداً در ارتباط باشد، شرم با حضور دیگران ارتباط کمتری داشته باشد و گناه دارای کمترین پیوند باشد. دلیل این امر احتمالاً به این مسأله بازمی­گردد که خجلت اغلب با ملاحظه نحوه نمایش خودِ شخص به دیگرانِ خاص تحریک می­شود، گناه ابتدائاً به نقش­پذیری دیگری تعمیم­یافته بستگی دارد و شرم در این رابطه، حالتی بینابین دارد. ولی خجلت ممکن است حتی به صورت محرمانه هم تجربه شود؛ خجلت خصوصی احتمالاً بواسطه تصور چگونگی ارائه نامناسب خود پدیدار می­شود که در صورت مشاهده دیگران، عیان خواهد شد. لذا از آنجا که احساسات مزبور، تنها به نقش­پذیری با دیگران حاضر یا غایب، واقعی یا پنداری، بستگی دارند، می­توانند حتی بدون نگاه و نظاره دیگران و در خلوت و تنهایی به درجات گوناگون، احساس شوند. در تحلیل نهایی، هیچ کس غیر از خودِ ما نمی­تواند ما را شرمسار، گنهکار یا خجل سازد؛ و این امر قطعاً بدون ظرفیت تجربه احساسات و جامعه آن طور که ما می­شناسیم، ناممکن خواهد بود (همان:1325).

به طور کلی، نقش­پذیری عاملان اجتماعی و تلاش آنها برای اجتناب از عواطف و احساساتی مانند شرم، گناه، خجلت، گروه­های اجتماعی و سلسله­مراتب اجتماعی را بازنمایی کرده، بوجود آورده و حفظ می کند. عواطف و احساسات در حقیقت، بنیاد نظم اجتماعی و عضویت گروهی هستند (ترنر،158:2006).

 

1-1-1-2-2    جورج هربرت مید

اساس نظریه مید در رابطه با تکوین اجتماعی ذهن و خود، این است که ذهن و خود هیچ یک نمی­توانند به کنش مادی و مکانیکی فروکاسته شوند. ذهن و خود برآیند و ماحصل­اند. به زعم مید، تمام «اشیاء» – همه محصولات      انسانی- به صورت اجتماعی ساخت ­یافته­اند؛ یعنی ابژه­هائی اجتماعی­اند که از کنش­های اجتماعی سرچشمه می­گیرند. اینها اقدامات و تلاش­های پیوسته­اند؛ آنچه که انسان­ها تولید می­کنند – خواه چوب بیس بال باشد یا شوهای رقص، خواه حیوانات خانگی باشد و خواه آداب مذهبی- همیشه در رابطه با جهان اجتماعی موجودیت می­یابند. ادراک انسان از اشیاء مستلزم پذیرش نگرش اجتماعی نسبت به آنهاست: دیدن چیزی آنطور که دیگران می­بینند، متضمن آگاهی اجتماعی یا آگاهی جامعه­پذیر است. موقعیت عملی یک چیز- واقعیت آن – در فرایند تعامل با خود در موقعیت­های اجتماعی خاصی است (مککارتی[12]،54:1989).

مید ذهن و خود را «خارج» از بدن جای می­دهد به این معنا که هر یک به مناسبات فعال گونه­های خاصی از ارگانیسم­ و محیط آنها ربط دارد. ذهن و خود تنها در ارتباط با اذهان و خودهای دیگر در چارچوب فرایند اجتماعی وجود دارد. دانستن، باور کردن، احساس کردن و آرزو کردن فعالیت خودهای ذهن­یافته[13] هستند. ذهن ساختار روابط در یک جهان است؛ آگاهی در چارچوب این روابط عمل می­کند.

کیفیت پدیداری احساسات مستقیماً از ایده ذهن مید به صورت هم­افزا با خود فرایند اجتماعی تبعیت می­کند. مید  می­گوید که زمینه تجربی کلی ما اساساً با فراگرد اجتماعی رفتار ارتباط دارد. مضمون جهان عینی، به طوری که ما تجربه می­کنیم در مقیاس کلان از طریق روابط فرایندهای اجتماعی با آن شکل می­گیرد. در تقریر مید از احساسات، احساسات نه جوهرند و نه حالت؛ احساسات و عواطف پدیدارهایی در چارچوب رفتارها محسوب می­شوند. ضمن اینکه عواطف از لحاظ کارکردی با ارگانیسم فیزیکی در ارتباط­اند، اما نمی­توانند به ارگانیسم تحویل شده یا بواسطه آن تبیین شوند. مید مدعی است که عواطف در چارچوب روابط مکانیکی بین خود و ارگانیسم تعین نمی­یابد. بلکه عواطف جزئی از روابط آگاهی، کنش­ها و تجربه­های خود هستند. احساسات و عواطف «درون» اندام­های ما قرار ندارند، بلکه کنش­هایی­اند که ما در جهانمان جای می­دهیم. کانون و مرکز ثقل عاطفه، آنطور که دنزین (1984) می­گوید، «اندام زیسته» نیست. لذا، عواطف فردی، درونی یا عمیق نیستند. همچنانکه انگاره­ها، با قرار گرفتن در جمجمه­ای خاص، در تملک من نیست، همین طور کلمات مورد استفاده و عواطف من نیز مانند کلمات و احساسات دیگران عمدتاً «بیرونی­اند». عواطف فقط زمانی در تملک من قرار می­گیرند که به آنها پاسخ دهم. در عین حال، احساسات من اجتماعی­اند، یعنی از طریق فرایندهای گروهی شکل گرفته و دوام و قوام یافته­اند. اینها به ارگانیسم بدن و به فرد خاص احساس­کننده قابل تقلیل نیستند. (مککارتی،54:1989).

 

1-1-1-2-3    چارلز هورتون کولی[14]

نزد کولی، شرم و غرور هر دو از دیده­بانی خویشتن نشأت می­گیرند، فرایندی که در کانون روانشناسی اجتماعی وی قرار دارد. مفهوم «خودِ آیینه­سان»، که تلویحاً به ماهیت اجتماعی خود دلالت دارد، مستقیماً و منحصراً به شرم و غرور اشاره دارد، ولی وی تلاشی برای تعریف هیچ کدام از احساسات صورت نمی­دهد. (شف،260:2001). چارلز هورتون کولی از شرم و غرور به مثابه محوری­ترین «احساس از خویشتن اجتماعی»[15]نام برده است. وی در برخی اظهارات، احساس از خویشتن را هر نوع احساسی قلمداد می­کند که خود به خویشتن معطوف می­نماید. سخن زیر درباره اهمیت فوق­العاده احساسات از خویشتن در رفتار بشری بسیار مهم می­نماید: «در همه انسانهای سالم و نرمال، احساس از خویشتن اجتماعی، انگیزه عمده تلاش و کوشش و علاقه محوری تخیل در سراسر زندگی به شمار می­آید». کولی در ادامه می­گوید: ما در بیشتر موارد، به احساس از خویشتن اجتماعی، مادام که در حد اعتدال و انتظام رضایت­بخش باشد، فکر نمی­کنیم. بسیاری از افراد با ذهن عادی و فعالیت متداول بندرت به این موضوع واقف­اند که آنها مدام مراقب فکر و نظر دیگران درباره خویش هستند و احتمالاً با خشم و عصبانیت این مطلب را که مراقبت فوق، عامل مهمی در کم­وکیف رفتار و عملکرد آنهاست، انکار خواهند کرد. اما این نوعی فریب و زهی خیال باطل است. اگر اشتباه یا لغزشی روی دهد و یا کسی به اتفاق دریابد که چهره آدم­ها به جایو احترام و لبخند و رضایت، از سردی و بی­احترامی حکایت دارند، فرد با نوعی شوک، ترس و یا احساس طردشدگی و درماندگی مواجه خواهد شد؛ این سخن بدین معناست که او بی­آنکه بداند، در اذهان دیگران زندگی می­کند، درست همانطور که هر روز روی زمین راه می رود بی آنکه فکر کند زمین چگونه او را تحمل می­کند (شف،398:1988).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دریافت وام بین المللی و انتقال سرمایه به خارج از ایران

هرچند در متن فوق به شرم و غرور اشاره­ای نشده، ولی عناصر مزبور به طور ضمنی وجود دارند بویژه حضور      کم­وبیش مداوم غرور کم­پیدا در گفتمان روزمره. کولی به شرم و غرور به منزله احساسات از خویشتن می­اندیشید. کولی احساسات از خویشتن را به دو بخش تقسیم می­کند که به زعم وی جزو مهم­ترین احساسات به شمار می­آیند: شرم و غرور. وی بیش از سه بار در متن زیر از واژه شرم استفاده کرده است:

مقایسه با آیینه­سان به وضوح نشان می­دهد که عنصر دوم، یعنی قضاوت پنداری، کاملاً اساسی و بنیادی است. این صرفاً بازتاب و انعکاس مکانیکی خویشتن نیست، بلکه آنچه در ما باعث احساس شرم یا غرور می­شود، احساس اسنادی و احساس پنداری این انعکاس در ذهن دیگران است. مسأله مذکور این حقیقت را عیان می­سازد که همه تفاوت در احساسات ما، به وزن و ویژگی دیگران، که خود را در ذهن آنها می­بینیم و می­خوانیم، بازمی­گردد. ما از تصور انسان فریبکار در برابر انسان درستکار، انسان بزدل در برابر انسان بی­باک و انسان ناپاک در برابر انسان پاک و نظایر این شرمساریم. ما همیشه قضاوت­های ذهن دیگری را در نظر می­گیریم.

چیزی که درباره خود آیینه سان عجیب و غریب است، این است که کولی تلویحاً می­خواهد به ما بفهماند که جامعه بر بنیاد و شرم و شالوده غرور استوار است. تحلیل او از ماهیت و طبیعت اجتماعی خویشتن را می­توان در دو گزاره زیر تلخیص کرد:

  • در بزرگسالان، دیده­بانی خود در حقیقت مداوم و پیوسته است حتی در خلوت و تنهایی (ما بی­آنکه بدانیم در اذهان دیگران زندگی می­کنیم).
  • دیده­بانی اجتماعی همیشه دارای یک جزء ارزشی است و لذا یا موجب شرم و یا موجب غرور می­شود.

به موازات این گزاره­ها، معمایی قابل طرح است. اگر دیده­بانی اجتماعی خود پیوسته و دائمی است، و اگر باعث شرم و غرور می­شود، پس چرا جلوه­های چندانی از این دو احساس در زندگی بزرگسالان دیده نمی­شود. یکی از پاسخ های ممکن این است که شرم و غرور وجود دارد ولی به رغم این آن­چنان پوشیده و در خفاست که ما متوجه آن نمی­شویم. این جواب به گزاره سومی ختم می­شود که در اینجا از آن به گمانه­زنی کولی-شف یاد می­شود:

  • بزرگسالان همیشه در واقع، در حالتی از شرم یا غرور، معمولاً از نوع کاملاً پوشیده آن به سر می­برند (همان).

 

1-1-1-2-4           اروینگ گافمن[16]

گرچه شرم عمدتاً در آثار اولیه گافمن ناپیداست، اما خجلت و اجتناب از خجلت موضوع محوری است. «هر شخص»[17] گافمن همیشه دل نگران تصویر خود در انظار دیگران است و سعی می­کند خود را به منظور پیشگیری از شرم با مقیاس بهتری عرضه کند. اثر فوق، ایده اجمالی کولی را درباره روشی که از طریق آن، خودآیینه­سان مستقیماً به شرم یا غرور ختم می­شود، جرح و تعدیل کرده و بسط و گسترش می­دهد (شف،264:2001). طبق استدلال گافمن، رفتارهای افراد همیشه و همواره متضمن نمایش خود در حضور دیگران است. افراد با عرضه یک نمایش مهیج، از زمینه فرهنگی ایدئولوژی­ها، ارزش­ها و هنجارها، و نیز دوره­بندی اثاثیه صحنه نمایش (قفسه ها، فاصله، اشیاء) استفاده می­کنند تا خود را نه تنها به شیوه­ای جذاب، بلکه به نحو راهبردی نمایش دهند. به زعم گافمن، افراد می­کوشند تا از خجالت و شرم که حاصل عملکردهای ناموفق و شکست­خورده است، اجتناب ورزند، ولی برخلاف تعامل­گرایی نمادین، نمایش خود تنها یکی از ابزارها و یا نمایش­های حرفه­ای است که افراد با دستکاری راهبردی موقعیت بکار می­گیرند (ترنر،346:2009).

گافمن همانند دورکیم، بر اهمیت فعالیت مناسکی تاکید می­گذارد. به نظر گافمن، تعامل از قالب­ها و چهارچوب­های خاصی تشکیل یافته است. قالب­ها[18]یا چهارچوب­ها در جریان تعاملات برای افراد معنا تولید می­کنند و نقش­ها و رفتارهای مناسب را سازمان داده و معین می­سازند. گافمن، بر «خود» در تعاملات انگشت تاکید می­گذارد. تحلیل گافمن از خود نشان می­دهد که افراد چگونه مانند بازی هنرپیشه­ها در نمایشنامه می­کوشند تصویر راهبردی از خود به دیگران عرضه نمایند. افراد با این کار، حمایت و هواداری خود را از نمایشنامه فرهنگی به سایرین اعلام می­کنند. هرگاه افراد مرتکب اشتباهی شده و در اجرای نقش ناکام بمانند، احساس خجلت کرده، رفتار خود را اصلاح نموده، و خود را با انتظارات فرهنگی که نگهبان تعاملات اجتماعی است، وفق می­دهند (استت،[19]121:2012؛شف،395:1988). به زعم گافمن، افراد به مدیریت تأثیر گذاری روی می­آورند و به خلق تأثیر ات مثبت بر دیگران اقدام می­کنند و هنگام خروج تعامل از مسیر خود، به خود و دیگران در حفظ آبرو[20] کمک می­کنند. از دست دادن آبرو یک تجربه عاطفی است. زمانی که اثرگذاری بر دیگران، منفی و نامطلوب باشد، حس خجلت، شرم و گناه هویدا می­آید. اقدام جمعی برای حفظ آبرو، پویایی و سیالیت حیات اجتماعی را تداوم می­بخشد و نهادهای اجتماعی و الگوهای تعامل را نگه می­دارد. نابرابری در نهادها و تعاملات اجتماعی، در اکثر موارد کار را برای اعضای گروههای مطرود دشوار می­سازد – مانند همجنس­بازان، زنان، افراد رنگین پوست، فقرا، افراد ضعیف – تا از شکل­گیری آثار نامطلوب جلوگیری کرده و یا احساس خجلت و شرمی را که اثرات منفی و نامطلوبی به دنبال دارند، بهبود ببخشند. بدین ترتیب، عواطف مواجهه ما را با دیگران تنظیم نموده و به ما در خلق ترتیبات اجتماعی و حفظ و نگهداشت آنها، خواه درست و خواه غلط، کمک می­کند (ترنر،157:2006؛ ترنر،346:2009؛ شف،264:2001).

 

1-1-1-2-5    توماس شف

توماس شف (1988) نخستین تعامل­گرای نمادین است که نگرش کولی را در مورد محوریت شرم و غرور در کنش­های آدمی، مورد بازبینی و بازنگری قرار داده است. هرگاه شخص احترام ببیند، ارزیابی مثبتی از خویش بعمل می­آورد، احساس غرور می­کند و برای رسیدن به وفاق بین­شخصی با افرادی که برای او احترام قائل­اند، تحریک می­شود؛ و وفاق بین­شخصی احترام متقابل به دنبال می­آورد که خود مقوم پیوندهای اجتماعی، انسجام و همبستگی است. حتی زمانی که شخص از طرف مقابل هتک حرمت ببیند و به موجب آن ارزیابی منفی از خود داشته باشد، شرم ممکن است در  صورتی­که شخص شرم را تصدیق کرده و در پی وفاق و همراهی با دیگران برآید، بالقوه به پیوندهای اجتماعی منجر شود. چه در صورت تحقق چنین شرایطی، به احترام متقابل و انسجام اجتماعی می ­انجامد که سرآخر احتمال احترام را در تعاملات بعدی افزایش می­دهد. ولی وقتی شرم انکار شود خواه الف) فرونگهداشت[21] (آنجا که شخص عواطف منفی احساس می­کند ولی شرم درون این احساسات پنهان نمی­شود) و خواه ب) فرانگهداشت[22] (آنجا که شخص سریع صحبت می­کند و یا به دیگر کنشهایی می­پردازد که به تجربه شرم اجازه نمی­دهد)، حاصل کار تبدیل و تغییر شرم به خصومت است که وفاق بین شخصی و در نتیجه پیوندهای انسجام اجتماعی را تخریب می­کند. شرم از آنجا که به تمامیت و ارزشمندی خود حمله­ور می­شود، احساسی تلخ و دردناک است؛ و از این رو طبیعی است که افراد برای حمایت خود در برابر این دردها و آلام به مکانیزم­های دفاعی تمسک جویند (ترنر،345:2009).

شف نظریه خود را در پاره ای جهات بسط داده است. یکی از اینها، تحلیل خشونت در جوامع انسانی است. هر وضعیتی که در آن شرم انکار شود، می­تواند خوشه­های خشم را در دل احساس بپرورد؛ و هرگاه شرمِ نفی­شده پیوسته و نیرومند باشد، پتانسیل خشونت افزایش می­یابد. خشونت می­تواند فی­الواقع طی نسل­های متمادی از طریق کانال­ها و مسیرهایی انتقال یابد. یکی از این مسیرها در بین افراد شرمگین، بکارگیری تنبیه بدنی برای شرمساری کودکان است که در چهره مقتدر خود، شرم­ خود را سرکوب می­کنند و وجود آن را فقط به صورت خشم و پرخاش علیه کودکان (یا همسر) بروز می­دهند.یکی دیگر از مسیرهای شرم، به جوامع ساخت­یافته سلسله­مراتبی اختصاص دارد که به ماشین­های تولید شرم تبدیل می­شوند، طوری که فرودستان باید خود را در حوزه­های گوناگون زندگی اجتماعی در برابر فرادستان خوار و خفیف بشمارند. در این نوع جوامع، غالباً فرهنگی وجود دارد که از زیردستان احساس شرم و لذا تولید انبار عظیمی از پرخاشگری انتشاری انتظار می­رود. این نوع پرخاشگری می­تواند توسط رهبران سیاسی علیه قربانیان، چه درون جامعه (مانند یهودی­ها در آلمان نازی) و چه اعضای سایر جوامع (مانند خصومت اعراب علیه امریکا) تحریک شود. (ترنر،345:2009؛2011).

شف با این پیش­فرض درباره ماهیت و انگیزش انسان شروع می­کند: انسان ها ذاتاً و فطرتاً اجتماعی­اند و به این ترتیب «بنیادی­ترین انگیزه انسان» حفظ پیوندهای اجتماعی است. انگیزه قوی برای حفظ پیوندهای اجتماعی آن چیزی است که جامعه را به صورت یک علاقه دائمی درمی­آورد: مطابق این نگرش، انگیزه فردی برای ارتباط اجتماعی، دلالت به این دارند که افراد همواره به دنبال پیوند اجتماعی خواهند بود و برای حفظ آنها تحریک خواهند شد. پیوندهای مذکور البته در دوره کودکی شکل می­گیرد، ولی در بزرگسالی بی­وقفه معرض بازبینی و بازنگری قرار می­گیرد و در نتیجه میزانی از نااطمینانی به همراه می­آورد. نااطمینانی تلویحاً به معنای مراقبت و حساسیت بزرگسالان بخصوص در نظارت بر پیوندهای اجتماعی است. علاوه بر این، لازمه روابط اجتماعی بزرگسالان توازن بین دوری و نزدیکی، و انسجام گروه اجتماعی و فردیت خواهد بود. نیاز به موازنه، تنظم­گر دیگری را برای حفظ نظارت فراهم می­آورد. توازن صحیح و مناسب بین فرد و گروه نوعی هماهنگی و «دقت و توجه زیاد به افکار، احساسات، مقاصد، و انگیزه­ها بین افراد و گروهها بوجود می­آورد» (شف،1:2010).

شف فرض خود را درباره انسان با این استدلال اصلاح می­کند که تعاملات به دو نوع سیستم احتیاج دارند: سیستم­های ارتباطی (مثل زبان) و سیستم­های احترام-عاطفه. سیستم ارتباطی متضمن نشانه­های کلامی و غیرکلامی است. بلومر و گافمن، شیوه­هایی برای فهم برخی از عناصر سیستم ارتباطی در اختیار ما قرار داده­اند. ولی توان مذاکره، همه آن چیزی نیست که برای برقراری یک تعامل موفقیت­آمیز نیاز است. تعامل بایستی برای حفظ هماهنگی[23]نیز نظارت شود. گافمن استدلال می­کند که خجالت با چنین ظرفیتی عمل می­کند. در هر موقعیتی، خودهای بالقوه و واقعی وجود دارند. خود بالقوه متشکل از انتظارات ایده­آلی است که همراه خود یا هویت خاص حرکت می­کند. خود واقعی از رفتارهای عملی افراد تشکیل یافته است. خجلت ابزاری تعاملی است که این دو خود را، از فاصله­گرفتن بی­حد و ­حساب حفظ می­کند. در هر موقعیت و هر رفتاری، خطر عدم انطباق با انتظارات ایده­آل در آن موقعیت را اداره می­کنیم؛ بنابراین خجالت یک تهدید همیشگی است. اگر در مطابقت با انتظارات شکست بخوریم، در مقابل دیگران خجالت­زده خواهیم شد، آنچه که خواهانیم از آن اجتناب کنیم. گافمن کاری که ما جهت اجتناب از خجالت و ترمیم آن انجام می­دهیم، «کار چهره­ای»[24] می­نامد. دقت کنید که من گفتم خجالت یک وسیله تعاملی است؛ یعنی چیزی است که در بین افراد در قالب یک تعامل عمل می­کند. استدلال شف این بود که در سیستم احترام-عاطفه،یک مولفه روان­شناسی اجتماعی نیز وجود دارد. خجالت میان[25] افراد عمل می کند، و شرم درون[26] افراد (شف،1:2010).

شف استدلال می­کند که افراد از آنجا که مایل به حفظ پیوندهای اجتماعی هستند، شرم و غرور اساسی­ترین و قوی­ترین احساسات اجتماعی­ محسوب می­شوند. شف در اینجا، از تصور خودآیینه سان کولی پیروی می­کند. کولی استدلال    می­کند که افراد تقریباً همیشه و همواره رفتارهای خود را تحت نظر دارند. در این نظارت سه مرحله وجود دارد. اولاً، این تصور که در ذهن دیگران چگونه ظاهر می شویم. این کافی نیست که بدانیم در آینه فیزیکی چگونه ظاهر می­شویم؛ بلکه باید بدانیم که برای دیگران چطور می­نمائیم. دوم، این تصور که آنها درباره ظاهر ما چه احساسی دارند. آیا آنها ظاهر و قیافه ما را می­پسندند یا نه؟ طرز رفتار و طرز لباس پوشیدن ما درست و مناسب است یا نه؟ و سوم اینکه ما به احساسات خود پاسخ عاطفی می­دهیم. این پاسخ عاطفی، یا غرور است یا شرم و سرافکندگی (همان).

به زعم شف (2001)، از آنجا که شرم حاصل تهدید پیوند اجتماعی است، لذا اجتماعی­ترین احساس بنیادین نیز به شمار می­آید. ترس نشانه خطری است که متوجه جسم است، خشم نشانه ناکامی و سرخوردگی، و الی آخر. منشأ ترس و خشم، برخلاف شرم، منحصراً اجتماعی نیست. سوگ نیز ریشه اجتماعی دارد، چون نشانه از دست رفتن پیوند است. ولی از دست دادن پیوند، رویداد پرتکراری نیست. شرم از طرف دیگر، به تبع گافمن، به دلیل اینکه شامل تهدید شدن خفیف پیوند است، در همه تعاملات اجتماعی در واقع موجود و حاضر است. همانطور که اثر گافمن نشان می­دهد همه انسانها نسبت به میزان دقیق احترامی که جلب می­کنند فوق­العاده حساس­اند. حتی اختلافات جزئی مولد شرم و خجلت است (شف،398:1988؛ دفلم،233:2006).

طبق استدلال شف، شرم به دلیل حضور در تمامی برخوردهای اجتماعی، مهم­ترین احساس به شمار می­آید. شرم ریشه عاطفی پیوند اجتماعی است و هرگاه این پیوند تهدید شود، بروز می­کند. همانطور که احساس ترس، هنگام تهدید شدن خود فیزیکی بروز می­کند، احساس شرم نیز موقع تهدید شدن خود اجتماعی پدیدار می­شود. طبق گفته شف، همنوایی با هنجارهای بیرونی به دلیل احترام­گذاری و احساس غرور، پاداش به دنبال می­آورد، و ناهمنوایی به دلیل فقدان احترام­گذاری و احساس شرم مجازات در پی دارد. در این تحلیل، کنترل اجتماعی متضمن یک نظام زیستی­اجتماعی است که مانند جویی آرام و بی­صدا، مستمر و اغلب نامرئی میان اعضای جامعه جریان می­یابد. شرم با توجه به منزلت شخص، زنگ خطر یا تلنگر عاطفی است. شرم علامت خطری برای موقعیت فرد است دال بر اینکه در رابطه با از دست رفتن منزلت یا طرد اجتماعی، خطراتی حقیقی در کمین فرد نشسته است (کارپ[27]،279:1998).

شف به مانند کولی و مید استدلال می­کند ما خود را از حیث اجتماعی، حتی در خلوت و تنهایی مدام و بی­وقفه می­پاییم؛ این نوع نظارت متقضی ارزشیابی است که به شرم یا به غرور منتهی می­شود؛ بنابراین، «بزرگسالان بواقع همیشه در حالتی از حس غرور یا شرم، معمولاً از نوع کاملاً پوشیده آن قرار دارند». اما در عین حال ما به ندرت شرم را تجربه می­کنیم زیرا شرم گرایش به مخفی شدن دارد. پنهان شدن شرم، بخشی به فرهنگ ما برمی­گردد. طبق استدلال شف، جوامع مدرن در برابر درک و شناخت زوال پیوندهای اجتماعی اطمینان­بخش، دو مانع ایجاد کرده­اند: افسانه فردگرایی و فهم ساده مناسبات بین افراد و موقعیت اجتماعی. این هر دو یک مبنای ایدئولوژیک در اختیار ما قرار می­دهند که از آن طریق شرم را انکار کنیم (شف،3:2010).

دلیل دیگر در گرایش شرم به پنهان شدن، به خاصیت بازگشت­پذیری آن مربوط است؛ یعنی شرم به خود واکنش نشان می­دهد. همانطور که قبلاً گفته شد، غرور به نحو بارزی، روشن و شفاف است: غرور در چارچوب محدودیت­های فرهنگی احساس و ابراز می شود. مثلاً شما می­توانید تاتو جدید خود را به افراد مختلفی که معنای آن را می­فهمند و هنگام احساس پیوندهای اجتماعی قوی (غرور)، به نمایش گذارید. بنابراین می­توانیم غرور را به کرات تجربه کنیم، اما غرور به سمت خود عمل نمی­کند: ما به طور معمول، در پی تجربه غرور، مغرور نمی­شویم. ولی به دلیل اینکه احساس شرم داریم، می­توانیم شرم مضائفی تجربه کنیم: «احساس شرم در من، مرا شرمسار می­کند». این مسأله در عمل، بغرنج و پیچیده­ است. شرم با احساساتی، از جمله مهم­ترین آنها خشم، ملازمت دارد. ما بر اثر شرم، علیه خویشتن به سبب قرار دادن ما در این نوع موقعیت خشم می­گیریم، یا در این موقعیت احساس خشم می­کنیم یا ممکن است علیه اشخاص دیگری که در بروز چنین مسأله­ای دخیل بوده­اند، و باعث ایجاد احساس شرم شده­اند، خشم بگیریم. ولی شرم با خشم متوقف نمی­شود: خشم پیوندهای اجتماعی را، حتی پیوند با خود را، به ورطه نابودی و زوال می­کشاند، به طوری که شرم بیشتری را احساس  می­کنیم. پس گرایش به نهان­کردن شرم داریم، چون حضور آن شرم بیشتر و بیشتری راتولید می­کند (همان).

با این حال، نهان کردن فرایندهای بازگشتی شرم را زایل یا متوقف نمی­کند. در واقع اگر شرم بدون مراقبت رها شود، حلقه­های بازگشتی تا بی­نهایت گرایش به گردش دارد. در این مورد، چرخه شرم و خشم متقابلاً همدیگر را تقویت    می­کنند. شف این مسأله را دام احساسی[28]می­نامد. دام احساسی،یک حلقه احساسی[29] است که عموماً به همراه شرم دیده می­شود. ما ممکن است برخی از احساسات شدید از جمله غم، ترس، خشم بهنجار و نظایر آن را تجربه کنیم. این موارد، به طور معمول احساس می­شوند و سپس در مسیر بهنجار زندگی تخلیه می­شوند. ولی اگر از احساس خود شرمسارشویم، و شرم تصدیق­شده نباشد، ممکن است»حلقه تکرارشونده­ای از احساسات خودمولد[30] پدیدار شود». حلقه های تکرارشونده مذکور می­توانند بالقوه در سه جا یا سه سطح روی دهد: درون یک شخص، بین دو فرد (خجالت سرایت کننده است) و یا ترکیبی از این دو. شف به آخری به عنوان یک «مارپیچ سه­گانه» اشاره می­کند: یک حلقه درون هر کدام از مشارکت کننده­ها و حلقه سوم میان آنها (همان).

 

[1]. Julie

[2]. Overt and Undifferentiated Shame

[3]. Bypassed Shame

[4]. Turner

[5]. Visceral

[6]. Shott

[7]. Role-Taking Emotions

[8]. Reflexive  Role-Taking  Emotions

[9]. Empathic  Role-Taking  Emotions

[10]. Emotional Self-Conception

[11]. Modigliani

[12]. McCarthy

[13]. Minded Selves

[14]. Charles Horton Cooley

[15]. Social Self-Feelings

[16]. Erving Goffman

[17]. Everyperson

[18]. Frames

[19]. Stets

[20]. Face

[21]. Underdistancing

[22]. Overdistancing

[23]. Attunement

[24]. Face Work

[25]. Among

[26]. Within

[27]. Karp

[28]. Feeling Trap

[29]. Emotional Loop

[30]. Self-Perpetuating